آریاآریا، تا این لحظه: 12 سال و 6 ماه و 19 روز سن داره

نی نی خوشگله

ماه نهم زندگی

سلام مامانی.خوبی؟وایییییییییییییییی چه مامان تنبلی داری.واقعا شرمندتم که الان دارم بعد مدت ها وبلاگتو به روز میکنم.امروز 30آذر 93 شب یلداست.اولین شب یلدات مبارک زندگیم.درسته پارسال این موقع تو شکمم بودی ولی الان دیگه کنارمون هستی.من قربونت برم که چند روزی هست یه ویروس لعنتی وارد بدن نازت شده و تب کردی.آریا 4شنبه ساعت 5 صبح بود که خواستم بهت شیر بدم دیدم بدنت داغه.تبتو گرفتم 38/4 بود با بابایی زود بردیم کلینیک مخصوص کودکان.که دکتر اونجا گفت ویروسیه.3روز تبو داشتی.همون روز حالت بهتر بود ولی از شبش تبت بالا رفت.از 4شنبه هم خونه مامان جون هستیم.خلاصه تا صبح تو خواب و بیداری غر میزدی.فدات شم من عمرم.از شنبه صبح هم تبت پایین اومده بود ولی بدنت پر ...
30 آذر 1393

ماه دوم زندگی

سلامی دوباره به یکی یدونم عزیزم تو ماه دوم هم پسر خیلی خوبی بودیو اذیتم نکردی.برات تو خونه مامان جون ماهگرد گرفتیم.برات کیک درست کردم.ولی چون واکسن زده بودی حال نداشتی.صبح با بابا و مامان جون رفتیم بهداشت وزنت شده بود 5 کیلو.اونجا من نتونستم پاهای کوچولوتو بگیرم بابایی گرفتشون.خیلی اذیت شدی.کمی هم گریه کردی.بعد که اومدیم خونه بابایی رفت سر کار.منم برات شیر دادم خوابیدی.به مامان جون گفتم که خوبه درد نداری.ولی بعد که بیدار شدی هم بدنت گرم بود هم شروع کردی به گریه کردن که تا حالا این جوری گریه نکرده بودی.منم گریم گرفته بد.خلاصه تا عصر همه دورت دادیم.ظهر هم بغل بابایی خوابت برد.تا صبح هم هر یک ساعت بیدار میشدم تبتو میگرفتم.کمی هم بدنتو با دست...
8 خرداد 1393

ماه اول زندگی

سلام پسر گلم.میخوام برات از روزهای بعد تولدت برات بنویسم.درسته با تاخیر مینویسم.دیگه مامانیرو ببخش. بعد اینکه از بیمارستان مرخص شدیم تا 2طول کشید.تو خونه هم نمیتونستی سینمو بگیری.عصر خاله با هاله اومدن خونمون که هاله گفت برات از دکتر وقت گرفته.منم با اون حال رفتیم مطب که افتضاح شلوغ بود.اونجا یادم دادن که چطور بهت شیر بدم.دکتر هم وزنت کرد که پایین اومده بود.گفت تا بتونه سینتو بگیره بهش شیر خشک بده با قاشق.که فقط یه بار بهت دادم.جای بخیه هام هم کمی درد میکرد.تا صبح گرسنت که میشد گریه میکردی.به زور یکم شیر میخوردی.ولی خدارو شکر از فردا بهتر شد.هر هفته هم برا چکاب میرفتیم دکتر.23روزه بودی که ختنه شدی.اونروز نتونستم تو مطب بمونم گریم گرفت رفتم ب...
9 ارديبهشت 1393

به دنیا اومدن پسر یکی یدونم

جون پیشم بود بابایی برد خونه که استراحت کنه مادر جون پیشم موند.بعد ساعت ۸اینا مامان جون دوباره اومدو شبو موند.خیلی خوشحال بودم که سالم به دنیا اومدیو پیشم بودی.فردا هم تا ظهر ترخیص طول کشید.از صبح هم مادر جون اومده بود.ساعت ۲بالاخره مرخصمون کردن.وقتی خونه رسیدیم اقا جون خروس خریده بود(پول گوسفندو دادیم خیریه().مامانی فعلا بسه.تو خوابی.منم برم یکم استراحت کنم.
9 فروردين 1393

به دنیا اومدن پسر یکی یدونم

اریا جونم میخوام روز به دنیا اومدنتو بگم. فدات شم روز جمعه که قرار بود برا عمل برم.شبش نه بابایی نه من نه مامان جون نه مادر جون اینا نتونستیم بخوابیم.صبح هم قرار بود ساعت ۶:۳۰بیمارستان باشیم.ساعت ۶منو بابایی و مامان جونو بابا حونو اقا جونو مادر جونو دایی جونو عمو جونو عمه جونو خالم با پسر خالم رفتیم بیمارستان که حراست بیمارستان گفت دیگه کسی تو خونتون نمونده که نیان ما هم به شوخی گفتیم تو راهن دارن میان.بابایی رفت پذیرش و حسابداری.منم با مامانجونو مادر جونو خالم رفتیم بالا.کسیرو راه ندادن فقط مامان جون اومد.گفتن بشین تا نوبت بشه.بعد دیدم دکترم زنگ زد که نگینو چرا نمیفرستین بیاد که پرستاره به دروغ گفت که دیر اومده میخوایم حاظرش کنیم الان.به...
8 فروردين 1393

بارداری

به نام او که تو را به من هدیه داد سلام نفسم که با اومدنت به زندگیمون روشنایی دادی.اریا جونم بالاخره مامانی تنبلت اومده تا وبلاگتو به روز رسانی کنه.عزیزم۲۱ اسفند دوباره با دایی جونو مامان جون رفتیم برا چکاپ.خانم دکتر صدای خوشگل قلبتو پخش کرد بعد فشارمو گرفتو وزنم کرد.گفت همه چی خوبه.حرکات اریارو چک کن اگه کم شد خبر بده منم گفتم چشم.;-)بعد ۲روز حس کردم که حرکاتت کم شده ولی تا ۴شنبه ۲۱اسفند صبر کردم که برا چکاپ رفتم وقتی به خانم دکتر گفتم بعد چکاپ گفت یه سونو مینویسم زود باید بری.منم با مامان جونو دایی رفتم به بابایی هم خبر دادم گفت منم یکم دیگه میام.وقتی رفتیم دکتر هنوز نیومده بود خیلی نگران بودیم فدات شم.بابایی هم اومد تا نوبتمون شد دکتر ک...
21 اسفند 1392

بارداری

برا هفته بعدش نوبت دکتر گرفتم آخه خانم دکتر گفتن ماه آخر باید برا چکاپ هفتگی برم.6 اسفند دوباره رفتیم دکتر که صرای قلبتو پخش کردن بعد فشارمو گرفتن بعد وزنم کردن که گفتن چون آب اینا زیاد خوردی نیم کیلو کم کردی.گفت وضعتون هم نرماله. دوباره برا 14 اسفند وقت گرفتم که رفتیم دوباره خانم دکتر صدای قلبتو پخش کردنو فشارمو گرفتنو وزنم کردن که شدم 63/5.گفتم که سونو نمینویسید که خانم دکتر گفت اگه دوست داری بنویسم ولی اگه کسی مشکلی نداشته باشه من نمینویسم.منم گفتم پس نمیخوام.گفت حرکاتشو کنترل کن هفته بعد برا چکاپ بیا منم گفتم چشم. راستی چند وقت پیش با باییو مامان ژیلا رفتم پارچه خریدیم برا لحاف تشکت.هم برا تختو هم برا خونه مامان ژیلاو برا دم دستی.3 نو...
15 اسفند 1392

بارداری

بعد دوباره برا 2 روز دیکه سونو اورژانسی نوشت.همون روز با باباییو مامان ژیلا رفتیم وقت برا سونو گرفتیم بعد رفتیم بیمارستان سرمو بزنن.اولیرو اونجا زدن بقیه رو گفتیم تو خونه میزنیم.تا برسیم خونه و سرم تموم بشه ساعت 19:30 شد.تا ساعت 2 اونیکیارو هم زدیم ولی یکم درد داشتن که فدای سرت پسر گلم.تا صبح هم دستشویی میرفتم.فردا هم بقیشو زدیم دکتر گفته بود آب هم زیاد بخور به سمت چپ هم بخواب.یکی از سرم ها مونده بود که صبح اصلا به دستم نمیرفت فقط درد میکرد.سرمو در آوردیم با باباییو مامان ژیلا دوباره رفتیم بیمارستان اونج زدن.گفتم امپول بتامتازون هم یه سریشو زدن.بعد اومدیم خونه استراحت کردم.بابابیی هم رفت سر کار.ساعت 13:15 سونو وقت داده بود با دایی جونو مامان...
15 اسفند 1392

بارداری

 بنام خدای مهربون سلام مامانی امیدوارم حالت خوب باشه. پسرم تو پست قبلی که گفته بودم برا 28 بهمن وقت سونو داشتم دایی جون منو مامان ژیلا رو برد بابایی هم قرار شد از سر کار بیاد.اونجا منتظر نشستیم بابایی هم اومد بعد چند دقیقه نوبتم شد رفتیم داخل.رو تخت دراز کشیدم آقای دکتر گفت اول من بررسی میکنم بعد به شما نشونو توضیح میدم.نزدیکه 20 دقیقه سونو کرد بعد همه جاتو به ما نشون دادو توضیح داد وزنتم تو هفته 33 البته با حساب سونو 2000گرم بود.بعد گفت عدد مایع کیسه از 10 تا 19.5 هست که ماله شما 10 هست. گفت جوابو به دکترت نشون بده.منم همون روز نوبت گرفته بودم.بعد رفتیم دکتر جوابو دید گفت کم نیست ولی در مرز هست.برام 6 تا سرم زد گفت 3 تا امروز بزن ...
15 اسفند 1392

بارداری

خانم دکتر به من گفته بود که اگه هفته بعد خواستی بیای چون تعطیلات عید هست تو مطب نیستم باید بیای بیمارستان بهبود منم همون جا قرار بود تورو به دنیا بیارم گفتم باشه29اسفند مادر جون وعمو جون اینا از شوشتر اومدن تبریز.امسال برا اولین بار سفره هفت سین باز کردیم.چون همیشه عیدو میرفتیم خونه اقا جون اینا تو شوشتر.امسال برام خیلی فرق داشت.سر سفره پیش بابایی وتو تو شکمم بودی نشسته بودم.خیلی خوشحال بودم زندگیم.اینم بگم سرویس تخت هم که عموم درست کرده بود اواخر بهمن اوردن.۴شنبه ۶فروردین با مامان جونو بابایی رفتیم بیمارستان برا چکاپ.بابایی دفعه اولش بود که وقتی صدای قلبتو خانم دکتر پخش میکرد شنید.چون خانم دکتر اقایونو داخل مطب نمیذاره.وزنمو فشارمو چک کردن ...
6 اسفند 1392